پارت صد و بیست و سوم :


عطا آرنجش را به فرمان و صورتش را به مشت دستش تکیه داد. این روزها حس دلشوره داشت و سریع کلافه می‌شد. امروز هم ترانه قسم خورده بود پا روی اعصابش بگذارد.
- ترانه چرا ریست می‌شی؟ باز می‌خوای دار و بار واسه من ردیف کنی؟ قرار بود آخر همین هفته عمه و شوهر عمه‌م بیان تهران واسه خواستگاری. ولی حال باباش خراب شد وایسادن ببینن رفتنیه یا موندنی.
ترانه جوابش را که نگرفت، کلی سوال دیگر در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    2

    ای عطای شیطون😂🙏💯

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    1

    فاطمه جان خوش قلم دستمریزاد.ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹❤🌹❤

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون محبتتون❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    عطا شیطون شدیا😉

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    آب باشه، بچه‌م شناگر خوبیه.😅

    ۱۱ ماه پیش
  • م.ر

    0

    این تفکر حاصل تربیت مادری هست تمامشو سرنوشت بازی داد به عطا حق میدم بخواد پشت مادرش باشه🥹

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍👍❤️😢

    ۱۱ ماه پیش
  • آمنه

    1

    واقعا هم افروز روزهای سختی رو گذرونده و هیچی نداره جز وجود عطا که یکی بخواد به اون حسودی کند اخه همه خوشحالیش یک آدم هوسباز به اسم عباد از دستش گرفته و عطا دوست نداره زیاده رویی کنه چون نتیجه حاصل زیاده رویی بدبختی هست حتی اگه با ترانه وقبل ازدواج یعنی نشان میده افروز اون رو تربیت نکرده

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    2

    درسته افروز خیلی سختی کشید شاید خیلی ها نمیتونن تصورش هم کنند ولی برای جبران سختیش تورو بهش داد تویی که ی تنه براش لشکر شدی و داری همه چیو جبران میکنی ،، دمت گرم فاطمه خانوم عزیزم ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا❤️❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    1

    میخواستم بنویسم افروز ی لشکر ۲۰۰۰ نفری ب اسم عطا داره اشتباه نوشتم

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋💋متوجه شدم

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    0

    ولی افروز ی لشکر ۲۰۰۰ نفری ب اسم افروز داره

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • زینب

    5

    اما افروز تو رو داره عطا جون. پس به نوبه خودش خوشبخته که مثل شیر پشتش هستی و خدا تو رو بهش داده

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    7

    آخی عطا بچم چقدر برای مادرش ناراحته 🥲 وبا فکر به اون داغون میشه 😭💜🌟💜🌟

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️